تبليغاتX
دفترچه ی خاطراتم






                دفترچه ی خاطراتم

درد و دل          

 
               نويسندگان
 
               آثار تاريخي
 
              عاشق تنها
 
                موضوعات
 
                 آمار وب
 
             طراح قالب:
 
        لوگو دوستان
 
      كدهاي جاوا
 
 

              

  داغونم.

 

         نويسنده: سارینا مورخ: جمعه 8 آبان1388 در ساعت: 19:26         |+|

............................................................................................................................................

فصل هفتم - همشاگردي ها              

  فصل هفتم - همشاگردي ها

 

صبح ساعت شيش بود كه از خواب بيدارشدم . كمي خسته بودم . اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت . با يك بوسه ، آرام نازنين

رو از خواب بيدار كردم . چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست . با همون لبخند گفت : سلام عزيزم . گفتم :

سلام نازنينم . بلند شو كه بايد بري مدرسه .... لباش رو جمع كرد و گفت : من ميخوام پيش تو باشم نمي خوام برم

مدرسه ....... دستي به موهاش كشيدم و نوازشش كردم . و گفتم : تو كه مي دوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد

كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن . يكم دلخور شد اما پذيرفت . يه بوسه ديگه به لبهاش زدم و گفتم بلند شو

خوشگلم ... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ، ديگه ساعت شش ونيم بود ، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه

چيده بود ، دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود اداره . صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد و آماده رفتن

شديم . با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم . اين بار بدون ترس و لرز ، ماشين رو

كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با ا فتخار و محكم , دست منو گرفته

بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد .

 من زير چشمي مي ديدم . كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون مي دن . اما به روي خودم نيآوردم كه

متوجه اين ماجرا شدم . معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر مي رسيد و براي خوش آمد گويي و كنترل جلوي

 در مدرسه ايستاده بود , وقتي رسيديم دم در, خنده اي كرد و گفت : خب .... خب .... پس بالاخره ژوليت ، رومئو رو به دام

انداخت . بعد رو نازنين كرد و ادامه داد : بالاخره كار خودت رو كردي بلا ؟........ نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت

سلام كرد . خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت : سلام رمئو .... دست دادم و گفتم : ببخشيد بنده بايد

عرض ادب مي كردم . بشدت تعجب كرده بودم........ من رو مي شناخت ، خيلي هم خوب مي شناخت . از حركاتش معلوم

بود. گفت : بالاخره بدستت آورد . گيج شده بودم . متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه ، تا حالا

دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته ، كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار

اسمت تكرار نشده ........ احمد فلان .... احمد بيسار ....... احمد اينكار رو كرد ........ احمد اونكار رو كرد ........... خلاصه

همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد ، حضرتعالي ........ شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت ........

خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد و گفت خب چه خبر ؟ نازنين آروم وبا غروري توام با حياء دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به

خانم معاون نشون داد . در حاليكه مي شد ، خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد.

بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم . دستپاچه گفتم : حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما

حلقه زدند . از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود . بگونه اي كه نمي رسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه

چيزي مي گفت . جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نازنين گفتم : تو با دوستات برو تو

من مي رم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم . نازنين لبخندي زد و در اين

لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد . منم رفتم ده

كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم . وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند ، مستخدم مدرسه

رو صدا زدم و گفتم : از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در .... مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت و

گفت : خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل . ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود ، اما من به داخل دعوت شده بودم .

درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود . به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند

و براي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارن جمع شده بودند . با ورود من معلمين كه انگار ياد

شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند . خيس عرق شده بودم ، راستش دنبال يه راه گريز

مي گشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم . تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم . يكي از معلم ها

كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه ، با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت : اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو مي

ديم باز مي شناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مي آورد دقيق تشريح كرده بود .

نميدونستم چي بگم ...... مونده بودم ....... با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو

دفتر تنها مونديم . خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت : قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ، خوش اخلاق ترين

و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين . تشكر كردم و ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و

بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين . مو دبانه با سر اين جمله اونو تاييد كردم . خانم جنت ادامه داد . نازنين دانش آموز منظم

ومرتبي بود ، تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه ، تا يه روز در حاليكه مشغول

تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود . من با نازنين

خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده . خيلي از شما تعريف مي كرد . بهش گفتم اين

مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار ، اما بشدت مخالفت كرد . ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه

نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه . من خيلي باهاش صحبت كردم هر راهنمايي كه به ذهنم مي رسيد ، به او

دادم . اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر مي شد . تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت

تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را براش شرح دادم . ايشون با توجه به

علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را

بفهمم. و بعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر و برادرزاده هام احمد را بيشتر از همه دوست دارم ، جواني فعال و شايسته

است . اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد خانم

جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . البته از شما خواهش مي كنم . ر اين مورد با كسي صحبت نكنيد. و ادامه داد. من

خوشحالم ........... نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند . از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به

خاطر نازنين . اما چند تا خواهش دارم . حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين . بايد رعايت يك

سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه . نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد

و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه , از مدرسه خارج بشه ...... هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا

مادر نازنين همراه باشه. و شما هم با اينكه همه مدرسه شما رو مي شناسند بايد از مراجعه مجدد به مدرسه خود داري

كنيد . و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده....... البته باكمك شما

انشالله ممنون از شيريني تون خوشبخت باشين . گيج و مات از مدرسه زدم بيرون . نيم ساعت تو ماشين ، پشت فرمون

نشستم تا خودم رو پيدا كردم . خداي من .....نازنين چه كرده بود ......... با اين قصه عشقش به من ، .......... يه مدرسه رو

به هم ريخته بود . حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود مي دونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق

ولقه....... دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي

ضرغامي معاون مدرسه ، كه اهل رشت بود. خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم . هواي منو خيلي داشت عاشق

صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون برام هر كاري بكنه. سلام كردم . با لحجه شيرين خودش گفت : به...

به.... پارسال دوست امسال آشنا ..... احمد آقاجان .......... بازم كه حب جيم خوردي پسر . وقتي تنها بوديم با اين اسم

منو صدا ميكرد. گفتم : به جان آقاي ضرغامي يه خبري برات دارم كه بهت بگم پر در مياري . ذوق زده گفت : جان من .... خانم

هايده جان ترانه جديد خونده. خنده ام گرفت . گفتم نه بابا از اينم مهمتر با عصبانيت گفت : حرف دهنت رو بفهم پسر جان . از

اين مهمتر خبري تو دنيا وجود نداره ....... فهميدي ؟........ بعد با دلخوري گفت: از چشمم افتادي . به شوخي گفتم كجا آقا

، رو دماغتون .هميشه در مورد دماغ گنده اش سربه سرش ميذاشتم . تا اينو گفتم : به خنده افتاد و گفت : خيلي خوب حالا

بگو ببينم چه خبره . گفتم : با اجازتون زنم گرفتم. از تعجب گفت : ا........ ووووووو..... بگو جان من ...... گفتم : بجان

شما ......... گفت : سر بسرم ميزاري "!! گفتم : بخدا نه....... گفت: ضرغامي بميره راست ميگي؟ گفتم : خدا نكنه

آقا ...... بله راست ميگم . پرسيد : تو قبل از عيد كه آدم ......... ببخشيد مجرد بودي ؟ گفتم : يه دفعه پيش اومد . گفت:

احمد آقاجان عمو ضرغام و .... سر كار نذاشتي ؟ نا خود اگاه صدام بلند شدو گفتم : آقا مثه اينكه شما مارو گرفتين ها .

گفتم نه. يكدفعه پيش اومد چهار روز پيش زنمون دادن . خودش رو جمع وجور كرد و گفت: بله ........ بله........ فهميدم . بعد

با لحني كه معلوم بودخيلي خوشحال شده گفت : احمد آقا جان پس شيريني رو افتاديم . گفتم : چشم روي دوتا تخم

چشمام . بعد اضافه كردم من امروز وفردا كار دارم نمي تونم بيام خودت يه جوري قضيه رو راست وريس كن . گفت : آهان اما

راست وريس كردن كارها براي دو روز خرجت رو مي باره بالا . گفتم : باشه قبولت دارم . گفت دوتا كاست با حال از خانم هايده

جان. گفتم : باشه چشم . گفت چشمت بي بلا . برو خيالت تخت . آب از آب تكون نميخوره . اصلا" دو روز اول مدرسه كه

مدرسه بشو نيست . فقط قولت يادت نره ها گفتم : نه ..... مگه تا حالا بد قولي هم داشتيم ؟ گفت : الحق و والانصاف.......

نه گفتم : فردا وپس فردا نه چهارشنبه مي بينمت . گفت : باشه وبعد كه دوزاريش افتاد . دستپاچه گفت اين كه شد سه روز .

خنديدم و گفتم : امروز كه خودم نيومدم فردا و پس فردا رو هم مهمون شما و خانم هايده جان هستم .( اين تكه رو مثل

خودش بيان كردم ) خداحافظ گفت : خيلي بد جنسي اگه دوستت نداشتم مي دونستم چه پوستي ازت بكنم . گفتم : دل بدل

راه داره .......آقاي ضرغامي ........ خداحافظ خدا حافظي كرد وگوشي رو گذاشت. با خيال راحت از سه روز آينده به طرف

جام جم حركت كردم . راه خيلي نزديك بود و زود رسيدم .اول يه سر رفتم امور اداري ، با بچه هاي اون قسمت سلام وعليكي

كردم و يكي دوتا كار داشتم ، رديف كردم . راجع به ورودم به دانشكده بعنوان سهميه سازماني قولهايي بهم داده بودند كه

اعلام كردند . مصوبه اش را از مديريت گرفته اند و به محض ارائه مدرك ديپلم مي تونم بعنوان سهميهء سازماني بدون كنكور

وارد دانشكده سازمان شده و تحصيلات دانشگاهيم رو شروع كنم .......... خيلي خوشحال شدم . بچه ها با اينكه نبايد اينكار

را مي كردند . اما يك كپي از نامه موافقت مديريت رو بهم دادند . با دمبم گردو مي شكستم ............. خدارو شكر كردم به

خاطر اين همه محبت كه در حقم كرده بود . اين دومين هديه مهم زندگيم بود كه در طول يك هفته گذشته گرفته بودم .

خوشحال وخندان به طرف واحد دوبلاژ رفتم از در واحد كه وارد شدم خدا رحمتش كنه : آقامهدي رو ديدم . داد زد و گفت :

خودش اومد . بعد يه ورقه تكست داد دستم گفت : بموقع رسيدي بدو تو استوديو اين دو خط و بگو. گفتم : سلام. گفت :

عليك سلام. گفتم : بزارين من بد بخت از راه برسم . گفت : خوب رسيدي ......... حالا برو تو ..... بعد من رو بزور داخل

استوديو فرستاد . مازيار و تورج داشتند طبق نقشهايي كه داشتند تو سرو كله هم ميزدنند ونقششون رو ميگفتن . با سر

سلام عليك كردم و نشستم پشت ميكرفون دو خطي كه آقامهدي مي گفت : يه چيزي نزديك به دوازده دقيقه فيلم بود كه تا

اونو بگيم نزديك دوساعت وقتمونو گرفت . بالا خره تموم شد واز استوديو زديم بيرون .... به آقا مهدي گفتم : خب اگه من

نرسيده بودم چيكار ميكردي ؟ نه گذاشت و نه برداشت گفت : خب ميداديم يه خر ديگه مي گفت . بعد هم زد زير خنده . كمي

شوخي كرديم و گفت : تو كجا بودي بزغاله ؟!!! .......... باز غيبت زده بود . گفتم : راستش گرفتاري خانوادگي داشتم . اين

جمله رو با تبختر وتفاخر گفتم . جوري كه با حالتي جواب داد : آره ارواح عمه ات ، .........حتما" دنبال خرج زن و بچه بودي ؟

مازيار وتورج داشتن دهن ما دوتا رو نيگا مي كردن و منتظر بودن ببينن من چه جواب دندان شكني بهش مي دم . آخه ما

هميشه كر كري داشتيم ، البته كاملا" شوخي . چون آقا مهدي بي اغراق حكم استاد وبزرگتر من رو داشت . من قيافه اي

گرفتم و گفتم البته......... بچه........ كه نه............ ، در همين حال شروع كردم با حلقه دستم ور رفتن و ادامه دادم اما

زنم ...........خب يه جورايي بله . يه نيگاهي به من كرد و يه نيگاه به حلقه ، چند لحظه سكوت و بهت و در حاليكه انگشتش رو

سرم گذاشت پرسيد: ......ا..ا..ا.......فاتحه ؟........ گفتم : فاتحه ........ گفت : بالاخره كدوم يكي ماست خورتو گرفت

(منظورش دوست دخترام بود) گفتم : عمرا"..... هيچكدوم . گفت : پس كي ؟ گفتم : دختر داييم . گفت : اميدوارم .... ولش

كن ...... نفرينت نمي كنم ......... بعد خنديد واومد باهام ماچ وبوسه كرد ودر گوشم گفت : خوشبخت باشي خوب كاري

كردي . در اين زمان مازيار پريد وشروع به ماچ وبوسه كردن و تبريك گفتن . بعدهم نوبت تورج رسيد . در همين حال آقا مهدي

شروع كرد به جار زدن كه : آهاي ايهاالناس . آخه من درد م رو به كي بگم . ما اين احمد به اين خوبي تو اين مملكت داريم

اونوقت ميرن خر از قبرس وارد ميكنن . اصلا" انگار نه انگار اين همون آدمي كه چند لحظه پيش در گوشي اون حرفارو بمن گفته

بود. بچه هاي يكي يكي جمع مي شدند ، بين چي شده باز آقامهدي شلوغ بازي درآورده .........كه متوجه ماجرا شده ومي

اومدن به من تبريك مي گفتن. خلاصه تا سرم رو چرخوندم . ديدم ساعت دوازده ونيم وبايد خودم رو زود برسونم مدرسه

نازنين. واسه همين از بچه ها خداحافظي كردم وبدون اينكه به گروه كودك سر بزنم به طرف تجريش حركت كردم . وقتي

رسيدم دم مدرسه تازه زنگ خورد . در محلي كه قرار گذاشته بوديم وايسادم تا نازنين اومد. اول كه رسيد يه ماچ آبدار منو كرد

و بعد گفت : سلام. گفتم سلام خوشگل من. خيلي كيفت كوك تر از صبحه . گفت خبر نداري امروز خيلي ها رفتن تو خماري .

بعد با دست چند تا از همكلاسيهاش رو كه كمي دورتر وايساده بودن نشون داد و گفت : اين ماچ آبدار هم از ته قلبم براي عزيز

ترين چيز تو دنيا برام يعني تو بود ....... و هم براي كم كردن روي اون بچه ها بود . پرسيدم : دوستات هستن ؟ گفت : آره

ولي حسابي حسوديشون شده . بعد ادامه داد : ماشين رو روشن كن برو بغل دستشون . گفتم : هرچي شما دستور بدين

قربان .......... دوباره ماچم كرده وگفت : دوستت دارم جواب دادم : منم ..... راه افتادم و رفتم نزديك دوستاي نازنين .

شيشه رو داد پايين وگفت : ببخشين بچه ها شوهرم عجله داره وگرنه ميرسونديمتون . يه دستي تكون داد و شيشه داد بالا و

گفت برو . از خنده مرده بودم . گفتم : تو كه اين قدر بدجنس نبودي نازنين من ! گفت : هنوزم نيستم عزيزم ......... اما تو اين

يه سال و نيم گذشته ، اين چند نفر خيلي من و دق ودرد دادن و چزوندن . بعد داد زد .........خ .....د.....ا.......جون ازت

ممنونم وباز پريد ومن رو يه ماچ ديگه كرد . خيلي احساساتي شده بود. گفتم : تو مدرسه چه خبر بود . گفت : خيلي خبر ها ،

خيلي ‌. اول يه جوجه كباب دبش به من ميدي ميخورم تا برات تعريف كنم . گفتم : اي بچشم با حاتم چطوري ؟ گفت : با تو ، تو

جهنم هم خوبم ، حاتم كه بهشته . گاز ماشين رو گرفتم و به طرف ونك رفتيم . براي خوردن جوجه كباب حاتم . به رستوران

حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم . رفتيم يه گوشه اي نشستيم . بلا

فاصله گارسون اومد وسفارش غذا رو گرفت و رفت . رستوران شلوغ بود ، مي دونستم بيست دقيقه اي طول مي كشه تا

نهارو بيارن . واسه همين از نازنين پرسيدم : تو مدرسه چه خبر بود. نازنين كه هنوز هيجانزده بود ، گفت : وقتي تو براي

شيريني خريدن رفتي . بچه ها كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا ها كشيده شده . منو داخل مدرسه كشوندن .

تو حياط مدرسه قل قله بود . همه دور تا دور من جمع شده بودند . نه فقط بچه هاي كلاسمون همه بچه هاي مدرسه .......

آخه همونجور كه خانم جهانشاهي صدامون كرد . من تو مدرسه معروف شده بودم به ژوليت نا كام . يه جور ماجراي من شده

بود . مسئله همه بچه ها . مي رفتن امامزاده صالح شمع نذر مي كردن واسه من ، گندم مي ريختن جلوي كفترا . حتي

شنيده بودم كوكب خانم مستخدم مدرسه مون هم هر شب جمعه مي ره و براي رسيدن ما به هم شمع روشن مي كنه.

خانم جهانشاهي و خانم صالحي رو هم چند بارخودم ديده بودم . به هرصورت هركي سوالي مي كرد . يكي از بچه ها كه

دست چپ منو گرفته بود تو دستش و داشت حلقه مو تماشا مي كرد يدفعه دست منو بالا برد و گفت بچه ها حلقه

شو ........ بچه ها براي ديدن حلقه من از سرو كول همديگه بالا مي رفتن. صورتم گز گز مي كرد . از بس ماچم كرده بودند.

خانم جنت مدير مدرسه با زدن زنگ به دادم رسيد . هر چند سر صف هم هركسي سعي مي كرد پشت سر و جلوي من قرار

بگيره تا بتونه با من حرف بزنه. خانم جنت بالاي سكوي مدرسه رفت و سال نو رو به همه تبريك گفت. بعد رو به همه بچه ها

كرد و گفت : خب بسلامتي شنيدم بزرگترين مشكل تاريخ بشري و مدرسه ما بالاخره به خير وخوشي حل شده . بچه ها

يكمرتبه زدن زير جيغ و بد دست زدن . بعد از چند لحظه با بالا رفتن دست خانم جنت سكوت دوباره حكم فرما شد. خانم مدير

ادامه داد : چند دقيقه پيش خانم جهانشاهي به من خبر داد اتفاقي كه همه ماخالصانه از خدا مي خواستيم ، بوقوع پيوسته و

يكي از بهترين شاگردهاي مدرسه ما به آرزوي قلبيش رسيده . من از طرف خودم و همه همكاراي مدرسه اين اتفاق فرخنده

رو به دخترم نازنين تبريك مي گم . باز مدرسه منفجر شد. اينبار خانم جنت بدون اينكه در صدد خاموش كردن صداي شادي بچه

ها بر بياد از سكوي حياط پايين اومد و به طرف دفتر رفت ، بعد از دقايقي خانم جهانشاهي از سكو بالا رفت و در حاليكه سعي

مي كرد جلوي اشكاش رو بگيره ، رو به بچه ها كرد وگفت : خب بچه ها يادتون هست چه قراري گذاشته بوديم ، براي روزي كه

نازنين به آرزوش رسيد . بچه ها با صداي بلند ويك صدا گفتند : ب....ع.......ل.......ه. خانم جهانشاهي با بغضي كه توي

گلوش پيچيده بود ادامه داد : پس قرار ما ساعت هفت ...... بعد از كمي مكث ادامه داد : خب حالا برين سركلاسهاتون .

هيچكس سر جاش ننشسته بود . همه دور ميز من جمع شده بودن و مي خواستن بدون ماجرا چه جوري جور شد. مدتي

نگذشته بود كه خانم صالحي و جهانشاهي با يه جعبه شيريني تر وارد كلاس شدن . بچه ها ناچار رفتن سر جاي خودشون

نشستن . خانم صالحي رو به من كرد و گفت : نازنين بيا اينجا دخترم. من از پشت ميزم بلند شدم و به طرفه خانم صالحي و

جهانشاهي رفتم هر دو من رو بوسيدن و بهم تبريك گفتند. بعد خانم صالحي رو به فرشته دوست صميمي من كرد و گفت :

فرشته خانوم نمي خواي اين شيريني عروسي دوستت رو بين بچه ها تقسيم كني ؟ فرشته مثه برق گرفته ها از جاش پريد

وجعبه شيريني رو از دست خانم صالحي گرفت و شروع به توزيع بين بچه ها كرد. خانوم صالحي رو به من كرد و ادامه داد : و

اما نازنين خانم موظفه . همونجور كه غم وغصه هاشو با ما قسمت كرده بود حال مارو در شاديش با تعريف كردن ماجرا شريك

كنه. خانم صالحي و جهانشاهي هر كدوم تجربه تلخ يك شكست عشقي رو تو سينه شون داشتن به همين دليل خيلي

صبورانه در طي اين مدت يكسال ونيم با من همراهي و همزبوني كرده بودند. و خب الان حقشون بود كه از پايان ماجرا هم

باخبر بشن. من شروع كردم به تعريف كل ماجرا از شب تولد امير تا مراسم به اصطلاح مجازاتمون كه در حقيقت مراسم

نامزديمون بود . مثل افسانه ها بود وقتي حرفام تموم شد نزديك ده دقيقه صدا از هيچكس در نمي اومد حتي خانم صالحي

وجهانشاهي . هركس در عالم خودش داشت داستان رو تجسم و مزمزه مي كرد . فقط صداي زنگ بود كه تونست رشته

افكارهمه رو پاره كنه. بر عكس هميشه هيچكس عجله اي براي خارج شدن از كلاس نداشت و خانم جهانشاهي شروع كرد

به دست زدن ، بچه هام كم كم شروع كردند. من از خوشحالي وخجالت سرخ شده بودم. خانم صالحي در حاليكه قطرات

اشكش رو با يه دستمال از چشماش پاك ميكرد گفت : بچه ها قرار امشب يادتون نره ، وبعد از بوسيدن مجدد من از كلاس

خارج شد.. تا زنگ تعطيلي خورد همه چيز تحت الشعاع ماجراي من بود. دوتا از بچه ها كه از اول خيلي منو اذيت مي كردن و

دق و درد بهم مي دادن ، به طرفم اومدن و تبريك خشكي گفتن و با طعنه ادامه دادند : خيلي خوش بحالت شد. لبخندي زدم و

جوابشون رو ندادم . ميدونستم از حسوديشونه . دختراي مغروري بودن و با همه بچه ها ، همين جور بر خورد مي كردند. تو

دلم گفتم امروز نوبت منه كه حال شما رو بگيرم ، اما نه اينجا و نه حالا. زنگ آخر به صدا در اومد و من با عجله خودم رو به بيرون

مدرسه رسوندم. مي دونستم عزيز ترين كسم توي دنيا . دم در منتظرم. از در كه خارح شدم ديدم دو تا همكلاسيهاي

بدجنسم كنار پياده رو واسادن و زل زدن دارن تو وماشينت رو كه به اصطلاح بچه ها دختر كش بود . نيگاه مي كنند . با خودم

گفتم ، اينم لحظه اي كه مي خواستم . به طرف ماشين اومدم و سوار شدم . بقيه اش هم كه خودت ديدي چه اتفاقي افتاد .

حرفهاي نازنين كه به اينجا رسيد. جوجه كباب روز ميز ما آماده خوردن شده بود. قبل از اينكه شروع به خوردن كنيم . گفتم :

راستي نگفتي قرار بچه ها براي امشب چيه ؟ نازنين در حاليكه سرش رو پايين انداخته بود گفت : بچه ها نذر كرده بودند شب

اون روزي كه تو مال من بشي همگي دسته جمعي به امامزاده صالح برن و هركدوم يك شمع روشن كنن . و امشب اون

شبه . بعد سرش رو بالا گرفت و گفت : احمد ........... ميدونم تو اهل اين چيزا نيستي . اما ميشه به خاطر من امشب بياي

امامزاده صالح . تا منم همراه بجه ها نذرم رو ادا كنم . حالا اشك تو چشماي منم حلقه زده بود . گفتم : نازنين من . من بخاطر

تو حاضرم هستي ام رو بدم . اين كه چيزي نيست ........ قرار گذاشتيم راس ساعت هفت بريم امامزاده صالح .

 

 

 


 

         نويسنده: سارینا مورخ: سه شنبه 17 شهریور1388 در ساعت: 20:46         |+|

............................................................................................................................................

فصل ششم - مجازات               

  فصل ششم - مجازات

 

نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن . كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم مي زديم ، سكوت

بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم و تو چشماي هم نگاه مي كرديم و چشمامون پر اشك مي شد .

اما انگار لبهامون رو به هم دوخته بودن . حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به

سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين . ميخواستن

زجر كشمون كنن. مي دونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض

مشكله ، چه برسه به اون همه غذ ا . تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم . اما

نسترن گفت : من بايد بمونم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم و به بابا گزارش بدم . گير داده بودن ،

اونم سه پيچه . فرياد زدم : نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم . نازنين دستش رو جلوي

دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم . بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد و جلوي دهن من

آورد و گفت : بخور عزيزم . بي اختيار دهنم رو باز كردم . واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم . منم

قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم . يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر .

هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود . نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته مي كرد گفت : خوب شد

اشتها نداشتين و گرنه من رو هم با غذا مي خوردين . من و نازنين بعد از دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به

خنده باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم . نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از

غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميآن دنبالتون . اين هم خوب بود و هم

بد . خوب بود چونكه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن

تدارك سنگيني براي تنبيه ما مي ديدن . تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم . دست

نازنين رو گرفتم و به يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم و تا غروب با هم درد دل كرديم . با فرو رفتن

خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتونند ما را پيدا كنند ، ديگه

آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند . خيلي خشگ گفتند : وقتش

رسيده . داريوش وچهار نفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند . اول دستهاي من رو از پشت

محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند . هيچ جا رو نمي تونستم ببينم . راستش ترسيدم . اينكار

خيلي غير عادي بود و اصلا منتظر چنين برخوردي نبودم . با نازنين هم همين كار رو كردن . زماني كه داريوش

داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي . يه خنده مصنوعي كرد و گفت : مي دونم. ما

رو با چشم و دست بسته به ويلا بردن و فقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم . مامان

روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود. گفت : مادر چه كردي با خودت . و بعد ادامه داد : برو فعلا"

يه دوش بگير راستش كمي ترسم بيشتر شد . اگر اندكي شك داشتم و اميدوار بودم همه اينكار ها براي

ترساندن ما و ذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله ، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي

جديست . يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار مي كرديم ............. به خودم لعنت فرستادم كه چرا

اينكار رو نكردم . اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقدير و سرنوشت مي

سپردم . به حمام رفتم و دوش گرفتم . بعد مامان يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت : به دستور

دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي . شبيه لباس دامادي بود. يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيدن مي

خواهند . من را به شكل دامادها در بيارن و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدن ، يا حداقل اين قسمتي از نقشه

شوم فاميل براي من بود . لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ، ديدم يه كراوات مشكي جيرهم

توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم و آماده مجازات شدم . با خودم گفتم : از دايي خواهش مي

كنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه. از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم . مامان يه نگاهي به سرتا

پاي من كرد و بي اختيار اشك از چشماش جاري شد . من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو

بوسيد ..... چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كرد و در حاليكه اشگهاشو پاك مي كرد ، در ويلا رو باز كرد و

با صدايي لرزون گفت : متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به

طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد . بعد

از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . و گفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند

لحظه بعد بوي نازنين رو حس كردم ، بله اون رو هم آوردند و كنار من نشوندن . به هردوي ما تذكر داده شد كه از

اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم . آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود . واين باعث

شد گلوم خشك بشه . بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد . شمرده و آرام . اما با صداي بلند

شروع كرد. خب همه ميدونين چرا امروز اينجا جمع شديم . و بعد با طعنه ادامه داد . ما اينجا جمع شديم كه

تكليف اين شازده پسر و اين گل دختر رو روشن بكنيم . همه شما مي دونين من چقدر نازنين رو دوست دارم

همتون ميدونين من احمد رو اگر نگم بيشتر از اميرم ، اندازه اون دوست دارم . اما اونا كاري كردن كه من امروز

ناچارم تنبيه شون كنم . اونهم يه تنبيه بسيار سخت . اونها بايد بدونن كه هر عملي يه عكس العمل ........... و

هر كاري , تبعاتي داره . و انسان شجاع ا ون كسي ِ كه پاي مكا فات عملش بايسته . من با اجازه بزرگتر ها

بخصوص خان داداش كه بزرگ فاميل ما هستند مجازاتي رو براي كاري كه اين دو مرتكب شدن در نظر گرفتم و

شما فاميل همه از كوچك وبزرگ فرقي نمي كند بعنوان هيت منصفه بايد اين مجازات رو يا تاييد و يا رد كنيد . من

تصميم نهايي را بعهده همه فاميل ميذارم . سكوت حضار نشون مي داد كه منتظر شنيدن بقيه حرفهاي دايي

هستند . به همين دليل دايي ادامه داد : حتما تا حالا همه از ماجراي اصفر طواف و آقا سيد كمال با خبر

شدين ...... من تصميم گرفتم همون بلايي رو سر اين جناب احمد خان بيارم كه آقا سيد كمال سر اصغر طواف

آورد . از گوشه و كنار سرو صدا بلند شد . يكي ميگفت : نه گناه دارند نكنين اينكارو با هاشون . يكي ديگه مي

گفت : اتفاقا" بايد چنين بلايي سرشون بياد تا درس عبرت بشه واسه ديگران .............. خلاصه برعكس دقايقي

پيش كه صدا از كسي درنمي اومد . حسابي شلوغ شد . بالاخره با دستور خان دايي كه بزرگتر فاميل بود همه

سكوت كردند . من يواشكي دست نازنين رو تو دستم گرفتم . يخ كرده بود ، درست عين خودم .......... و منتظر

نتيجه شديم . خان دايي ادامه داد : براي روشن شدن نتيجه راي گيري مي كنيم .......... سه نوع راي مي تونين

بدين ............. با نظر نصرالله خان موافقيد ،......... مخالفيد .............. و يا نظري نداريد . و اضافه كرد : من

سوال ميكنم و شما با بلند كردن دست راي مي ديد . از مخالفين شروع مي كنيم . كساني كه مخالف اين

مجازات هستند دستشون را بالا ببرن . بعد از چند لحظه اعلام كرد هيچ مخالفي وجود نداره . باخودم گفتم : يعني

بابا و مامان هم با اين مجازات كه من هنوز نمي دونستم چيه مخالف نيستند . مو به تنم سيخ شد . ممتنعين

دستشون رو بلند كنن ......... بعد از لحظه اي اعلام كرد هشت نفر ........... خب ظاهرا" تكليف روشن است. اما

براي اينكه جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نمونه كساني كه با اين مجازات موافقند دستشون رو ببرن بالا. و

اضافه كرد با اكثريت آرا تصويب شد. دايي نصرالله دوباره رشته كلام رو به دست گرفت و گفت : خب با اجازه همه

بخصوص نصرت الله خان و خواهرم و همه بزرگترها مراسم مجازات رو شروع مي كنيم و بعد ادامه داد : بچه ها

بيارين او اسباب مجازات رو.............. همه شروع كردن به كف زدن و خوشحالي كردن . گيج شده بودم

،............ يعني اينقدر خوشحال شده بودن از مجازات ما كه اينجوري هلهله مي كردند ، بعد از دقايقي دايي

دستور داد چشمان ما را باز كنند ، تا با چشمان باز مجازات در مورد ما اجرا بشه . چشمان ما رو باز كردن . چند

لحظه اي طول كشيد تا چشمام به نور محيط عادت كنه . داشتم پس ميافتادم . خداي من اينجا چه خبره ؟

بلافاصله برگشتم كه ببينم نازنين در چه وضعيه . اشك چشمام رو پر كرد ، نمي تونستم صحنه اي رو كه مي

ديدم . باور كنم . همه دست مي زدند و مي خنديدند . مادر در حاليكه رو بروم واسه بود داشت آروم آروم گريه

مي كرد. . دوباره برگشتم و نازنين رو نگاه كردم . يه لباس حرير سپيد تنش بود و يه تاج با سنگهاي درخشان روي

سرش .......... خيلي زيبا تر از گذشته ....... مثل فرشته ها شده بود. دايي كه ديگه اشگ اونم در اومده بود

گفت : ما همه فاميل به اتفاق آرا شما رو از اين لحظه نامزد اعلام مي كنيم . البته شرايطي هست كه احمد و

نازنين بايد بپذيرند. و گرنه ..... من و نازي در حاليكه بشدت گريه مي كرديم ، همصدا گفتيم : هرچه باشه مي

پذيريم مامان حلقه اي رو از تو كيفش در آورد و به من داد و گفت : اينو دست عروسم كن . چنان اين جمله رو با

لذت به زبون آورد كه نمي تونم وصفش كنم . زندايي هم يه حلقه به نازنين داد تا دست من كنه . صداي آهنگ

مبارك باد فضاي ويلا ها رو پر كرده بود . همه مي زدند و مي رقصيدند و من نا باورانه دست نازنين رو محكم تو

دستم گرفته بودم . در همين زمان سر و كله داريوش پيدا شد . در حاليكه مسخره بازي در مي آورد و مي خنديد .

ناگهان يه چك زد تو گوش من . جا خوردم . در حاليكه بازم داشت مي خنديد گفت : ديدم گيجي گفتم بزنم كه

ببيني خواب نيستي داداش. خنده ام گرفت . كيك بزرگ سه طبقه اي رو آوردند و من و نازنين اونو بريديم .........

نمي دونستم چي بايد بگم و چيكار بايد بكنم . به اشاره مامان من و نازنين رفتيم تا دست دايي رو ببوسيم كه اون

نگذاشت و صورت هر دوي ما رو بوسيد وگفت : انشالله خوشبخت باشيد ........... به طرف مامان نازنين و بعد بابا

و مامان من رفتيم و همون صحنه تكرار شد . بعد از نيم ساعت پيرمرد ، پير زنها براي استراحت به ويلاها رفتند و

فقط جونا موندن وبساط رقص راه افتاد ، من و نازنين هم كه از بزرگترها خجالت مي كشيديم فرصت كرديم همديگر

رو بغل كنيم و ببوسيم . تا ساعت پنج صبح بچه ها هر آهنگي كه گذاشتن ما باهاش تانگو رقصيديم . اصلا" دلمون

نميخواست ديگه لحظه اي از هم جدا بشيم . ما ديگه نامزد بوديم تو آسمونا سير مي كرديم تو ابرا نميدونم . من

فرشته ام رو بغل كرده بودم اون منو................ و اين مهمترين چيزي بود كه توي اون لحظه برام مهم بود. شب

دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق . نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد و

گفت : بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد . من تو رختخواب نشستم و يك كمي

چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين كنارم دراز كشيده ، تازه ياد ماجراهاي ديشب

افتادم . پس خواب نديده بودم . يه جور گيجي هنوز اذيتم مي كرد . اما ديگه باور كرده بودم . منو نازنين ديشب

رسما" نامزد شده بوديم . ديگه چيزي از خدا نمي خواستم . به نسرين گفتم : تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با

هم تا يك ربع ديگه ميايم . نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد با شيطنت گفت : خوب به مراد دلتون رسيدين

ها ........ متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم ، اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست ......

متكا به در خورد و همونجا افتاد . به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش مي كردم . بوسه اي از گونه

اش كردم و گفتم : نازنين من ، ..... عشق من ......، عمر من .......، زندگي من ..... ، همسر من ......، يعني تو

خوابي ؟ از جا پريد و گفت : نه عزيزم دلم ، مي خواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....

روحم .... ، عشقم .... زندگيم ....... همسرم بشنوم . امروز بهترين روز عمرمنه..... دلم ميخواد ، تا قيام قيامت

بشينم همين جا و صدات رو بشنوم . دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي

كني .......... ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين . روزي بودم . و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند

به قلب من ....... بعد از لحظه اي سرش بلند كرد و گفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال

من ....... گفتم : بهت قول ميدم ..... قول ميدم مرد و مردونه....... بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود ، البته

اينبار از شادي نه از غم وغصه ......... بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست و پامون رو جمع كرديم و پس

از شستن دست و صورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم . نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند . بابا از ا

ون كله سفره دستي تكون داد و گفت : بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره ، درست سر سفره رسيدين .

با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم ، سرم رو انداختم پايين و هيچي

نگفتم .............. فقط لبخندي زدم در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيد و گفت

چيكار داري پسرم رو ........حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟ بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت :

مادر بره قد و بالاي پسرم رو كه دوماد شده . بيشتر خجالت كشيدم . بابا در جواب مامان با خنده گفت : ما كه

انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت . در اين لحظه اتفاقي

افتاد كه اصلا" فكرشو نمي كردم . يكدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست

نمي دونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم . يه لحظه سكوت حاكم شد اما بلافاصله همه شروع كردند به

دست زدن براي نازنين . باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاش رو برد بالا و بلند شد و بطرف

نازنين رفت و در حاليكه صورت نازنين رو مي بوسيد ، گفت : شاه دوماد فعلا" كه جف شيش شما برده و دور ، دور

شماست .مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد . يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه

زبون بند مون كرد. همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد . با اتمام نهار، ديديم از

بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا مي كنن . بابا گفت : بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون

اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن . من و نازنين بلند شديم و با هم از در رفتيم بيرون

تا به ايوان ويلا رسيديم . بچه ها شروع كردن به سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن يه تيكه

بهشون انداختم و اضافه كردم : مگه شما آدم نديدين ؟............ منوچهر گفت : قربان بايد بفرماييد ....... مگه

شما تا حالا دوماد نديدين . گفتم چه فرقي ميكنه ؟ داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق

ميكنه . گفتم : مثلا" چه فرقي ؟ سهراب گفـت : مثلا" آدم ميتونه داماد بشه ..... اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم

بشو.......... نيست . سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من و نازنين رو دست انداختن . و كلي خنديدند . بعد

هم ، همه با هم به كنار دريا رفتيم و با انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم . ساعت حدود هفت بعد

از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم . داشتم اين پا اون پا مي كردم . كه دايي رو به بابا كرد و گفت : نصرت

الله خان با اجازه شما و خواهرم احمد امشب و فردا شب مال ماست نازنين رو مي آره و شب خونه ما مي مونه .

فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط و شروطم در ميون بذارم . بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس

فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما...... بابا گفت : ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما ،

از اين به بعد شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن . دايي بعد از تمام شدن حرف بابا ، رو به من

كرد و گفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي ....... اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام

الكاتبينه. من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل و تشكر از زحماتي كه كشيده بودن . با

نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم . به اين ترتيب يكماه دلهره و تشويش به پايان رسيد

و دوران خوشي و سرمستي ما آغاز شد . اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد . اما نميدونستم اون چيه .


 

         نويسنده: سارینا مورخ: جمعه 6 شهریور1388 در ساعت: 12:39         |+|

............................................................................................................................................

فصل پنچم - فقط خواجه حافظ               

  فصل پنچم - فقط خواجه حافظ

 

با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتم . البته بدون اغراق با جون كندن. يواش يواش بوي عيد داشت

ميومد . توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم . يه پسر خاله داشتم بنام

داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري مي كردم . دليلش هم اين بود كه

خيلي تيز بود ، اگه يكم دور و ور من مي گشت ، متوجه ماجرا مي شد . از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود هيچ خبري رو بيشتر

از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره . عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه . عا لم و آدم دنيا مي

فهميدن . اما بالا خره اتفاقي كه ازش مي ترسيدم افتاد . تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم . اون قدر به پرو پاي من

پيچيد تا ته و توي ماجرا رو در آورد. ديكه كاريش نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي

نگه . اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش . من و نازنين هم با هزار كلك و حقه به ملاقاتهاي پنهوني خودمون ادامه

داديم تا پايان هفته اول عيد ........ اما چشمت روز بد نبينه ، روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم . بعد از ظهر

كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام و عليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من

به روي خودم نياوردم . چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد . دوباره سلام كردم . يه

عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نمي بره ............ پرسيدم : اتفاقي افتاده ؟ مادرم نگاه معني داري به

من كرد وگفت : اينو از شما بايد پرسيد . من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد. با لحن

طعنه آميزي گفت : عاشق عزيزم ، عاشق ...... اينو كه گفت ، وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده . يه مكث

كوتاه كردم ، نمي دونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده . . واسه همين گفتم گناه كردم ؟ مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه

عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد : اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را

بدهيد. منتظرتان هستند . سرم گيج افتاد . نشستم رو تخت ..... مادرم بي اعتناء به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره

هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس مي ده . اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم : مگه ما چيكار

كرديم .......... مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم .......... خوب عاشق هم شديم .....................

مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم ............. و همزمان اشك از چشمام جاري شد . مادرم در حاليكه

سعي مي كرد ، نشون بده هنوز عصبانيه اومد چند تا آروم تو پشت من زد و گفت : بلند شو خرس گنده . مرد كه گريه نمي

كنه . خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه مي خوره پاي لرزشم مي شينه ..... حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو

بريم خونه داييت به داد نازنين بيچاره برسيم . اين رو گفت و اضافه كرد : من ميرم آماده بشم . قبل ازاينكه از در خارج بشه

گفتم بابا . گفت : همه فهميدن ، پسر خنگ ................... آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل و چل من ، دهنش چفت

وبس درست و حسابي نداره ؟ بلافاصله پرسيدم : عصبانيه ؟ گفت : كي ؟........ بابات ؟ با سر تاييد كردم . گفت : از موقعي

كه فهميده همه اش ميخنده . نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيريه زيادي ندارم . مونده بودم با دايي چه

جوري رو برو بشم . به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه. ده دقيقه بعد منو مامان و بابا كه همه اش منو

نيگاه ميكرد و مي زد زير خنده از خونه خارج شديم . بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت . جلوي يه

قنادي و گل فروشي نگه داشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت ............. تو همين فاصله

پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد . درست دست گذاشتي رو گل سرسبد فاميل . گفتم : بابا چي ميگي ؟

گفت : نترس من باهاتم ........ هوات رو دارم ............ انتخابت بيسته . بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم . يه كم ته

دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم ، بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا ، مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و

فشار داد . بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا و مرافعه شنيده ميشد دلم هري ريخت پايين ،

نگران نازنين بودم ، نه خودم . مامان و بابا نگاهي به هم كردن و مامان فوري در و هل داد و وارد خونه شد............. بابا هم

پشت سرش ............ همين موقع زن دايي به پيشواز اومد و پس از سلام و احوالپرسي ما رو به طرف اتاق پذيرايي

راهنمايي كرد . مامان خيلي با احتياط پرسيد : خان داداش نيست ؟ زن دايي در حاليكه نگراني رو ميشد توي چهره اش ديد .

گفت چرا الان مياد . بالاست ......... تو اتاق نازنين . رنگ و روي مامان هم از شنيدن اين حرف پريد ............ برامون مسجل

شد كه.......... در همين زمان دايي از در وارد شد . همه به احترام از جامون بلند شديم و سلام كرديم . دايي جواب سلام

همه رو داد. اما وقتي از كنار من عبور مي كرد زير لب گفت : خوشم باشه ........ كه اينطور . اينبار برق سه فاز بود كه از

گوشم پريد ............ ديگه مطمئن شدم كه اگه امروز سالم از خونه دايي اينا پام رو بزارم بيرون خوش شانس ترين مرد

عالمم . از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم : دايي جون .... با صداي بلند گفت : ساكت. ديگه اشهدم رو خوندم . دايي به

طرف بابا رفت و در گوش اون يه چيزايي گفت . و بابا يه نيگاهي به من كرد و آهسته سرش رو چند بار تكون داد . به اين معني

كه هيچ كاري از اون بر نمي آد. دايي جون چند سالي از بابا بزرگتر بود . و گذشته از سن بيشتر بسيار مورد احترام بابا بود .

البته در خيلي از كارها از بابا مشورت مي گرفت و بابا هم متقابلا" براي انجام كارهاي مهمش حتما از دايي جون صلاح و

مشورت مي كرد . زماني كه بابا اعلام عقب نشيني كرد . وا رفتم.......... كور سو اميدي كه به طرفداري بابا داشتم به

خاموشي گراييد....چه سرنوشتي در انتظار ما بود............ اين فكر داشت ديوونم مي كرد . كه دايي رو به بابا كرد و گفت :

نصرت خان تو ماجراي اصفر طواف رو نبايد ديده باشي ، چون مربوط به پنجاه سال پيشه . اما حتما" باباي خدا بيامرزت برات

تعريف كرده كه آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورد. بابا گفت: بله . گفت : ميخوام همون بلا رو من سر پسرت بيارم ، بابا مثه

ترقه از جاش پريد و گفت : نه......... نصرالله خان خدارو خوش نمي اد جوونه ......... حالا يه غلطي كرده شما بايد گذشت

كني ........ سرم گيج رفت . ديگه صدايي نمي شنيدم . با اينكه نمي دونستم . اصغر طواف كي بوده و آقا سيد كمال چه

بلايي سرش آورده . فهميدم كه مجازات سختي برام در نظر گرفته شده . كه بابام اينجور ناچار به عز و التماس پيش دايي

شده . و ميدونستم ديگه حتي بابا قادر به تغيير عقيده دايي جان نيست . عين يه بره كه توي مسلخ گير كرده و هيچ راه فراي

هم نداره خودم رو به دست سرنوشتي سپردم كه ازش بي اطلاع بودم. بعد از اثر نه بخشيدن التماس هاي مامان . بابا پرسيد

كي مي خواهيد تنبيه رو انجام بدين ؟ دايي گفت شب سيزده بدر در ويلاي محمود آباد و در حضور تمامي فاميل. بابا شهامت

بخرج داد و گفت : نصرالله خان حداقل در اين مورد روي منو زمين نندازين و اجازه بدين اين تنبيه خصوصي انجام بشه . دايي

گفت : معاذالله . همه كساني كه از اين ماجرا باخبر شدن بايد در مراسم تنبيه حضور داشته باشند . و بعد سوال كرد. كي

نفهميده ؟ بابا سرش رو پايين انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ . دايي گفت : پس تمام . اين شازده پسر هم ديگه حق نداره

تا صبح روز دوازدهم فروردين با نازنين هيچگونه تماسي داشته باشه . روز دوازدهم ، مرد ومردونه براي وداع آخر ساعت چهار

صبح مي آد نازنين رو بر مي داره و به شمال مي ره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونيم . اين اجازه رو ميدم كه آخرين وداع

رو قبل از مجازات با هم داشته باشن . راستش بعد از ساعتي ترس و التهاب اين يه جمله دايي خوشحالم كرد ، چون فرصتي

بدست آورده بودم كه چند ساعتي دوباره با نازنين تنها باشم هرچند براي وداع . در حاليكه توي اين افكار غوطه مي خوردم

دايي با نوك عصايي كه در دست داشت اروم به زانوي من زد و گفت : به شرط اينكه كه قول مردانه بده اينكه نازنين رو صحيح و

سالم توي ويلا تحويل بده و يه وقت كار احمقانه اي انجام نده . فوري گفتم : دايي جون قول ميدم. دايي گفت : خوبه.........

زبونت دوباره كار افتاد . سرم و از خجالت پايين انداختم. بد از دقايقي از خونه دايي اينها بدون اينكه لحظه اي بتونم نازنينم رو

ببينم خارج شديم. يازدهم فروردين سال ۱۳۵۵ يكي از تلخ ترين روزهاي زندگي من بود انگار نميخواست تموم بشه . تا شب و

تا ساعت سه صبح كه از خونه براي رفتن به خونه دايي خارج شدم صد بار جونم به لبم رسيد. موقع حركت مامان هزار بار بهم

سفارش كرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگي بكنم . و حواسم به جاده باشه . ساعت سه وربع رسيدم دم خونه دايي اينا

هم خيابونها خلوت بود و هم من ديوانه وار رانندگي كردم . خيلي زود رسيده بودم . دايي هم بسيار مقرارتي بود ، بخصوص

الان كه مورد خشم و غضب هم واقع شده بودم . بايد مراقب مي بودم . كه دسته گل جديدي آب ندم . واسه همين توي

ماشين نشستم و به حرفهايي كه بايد به نازنين بزنم فكر مي كردم. راستش حتي به اين فكر كردم كه با هم فرار كنيم عين

فيلمها و داستانهاي عاشقانه . اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه با توجه به اخلاق دايي جان اين كار فقط مسئله رو بغرنج تر

ميكنه . باز حالا اين شانس رو داشتيم كه با پا در مياني دايي هاي ديگه , مخصوصا دايي بزرگم ، مورد عفو و گذشت قرار

بگيريم وحتي شايد ...... تو همين افكار بودم كه ديدم در خونه دايي اينا باز شد ونازنين از خونه خارج شد . دايي هم پشت

سرش بيرون اومد . وقتي به ماشين رسيدند نازنين بدستور دايي در ماشين رو باز كرد و رو صندلي نشست . دايي سرش رو

تو ماشين آورد و گفت : فقط قولت يادت نره . مرد و وقولش . در حاليكه زبونم بند اومده بود يه چشمي گفتم و دايي در و بست

و اجازه حركت داد . آروم حركت كردم .از توي آينه ديدم كه تا از كوچه خارج نشديم دايي وارد خونه نشد . سكوتي سنگين بين

من و نازنين حاكم شده بود وفقط وقتي اين سكوت شكست كه پاسگاه پليس راه جاجرود رو پشت سر گذاشتيم ناگهان و بي

مقدمه بغض نازنين تركيد و شروع كرد ، آروم آروم گريه كردن . آسمون ديگه روشن شده بود . كنار يه رستوران نگه داشتم و

پياده شديم . نهر آب خنكي كه محصول ذوب شدن برفها بود از جلوي رستوران مي گذشت . مشتي از اين آب رو به صورت

نازنين زدم و صورتش رو از اشك پاك كردم بعد آبي به صورت خودم پاشيدم. اشتها نداشتيم ....... هيچ كدوم فقط دوتا چايي

خورديم و دوباره راه افتاديم . از نازنين پرسيدم . دايي خيلي اذيتت كرد ؟ نازنين گفت : نه اصلا" كاري با هام نداشت . گفتم :

ولي پريروز كه ما اومديم صداي داد و فرياد مي اومد . كمي فكر كرد و گفت : اون صداي تلويزيون بود . خوشحال شدم . كه

نازنيم مورد خشم واقع نشده . نازنين گفت : بابا تنبيه مارو گذاشته جلوي جمع انجام بده . و حتما اينكار رو انجام خواهد داد .

بابا هر حرفي بزنه حتما" عمل مي كنه ؟ جوري اين جمله رو با ترس ادا كرد كه آرامش نسبي كه پيدا كرده بودم دوباره به

هراس از تنبيهي كه بزودي زمانش فرا مي رسيد بدل گشت . ساعت حدود هشت و نيم بود كه به مجموعه ويلاهاي

خانوادگيمون در محمود آباد رسيديم و اين يه ركورد بود براي من ......... چهار ساعت ونيم . درحاليكه پيش ازاين من هرگز

ركوردي بيشتر ازدو ساعت و چهل دقيقه براي رسيدن به ويلا نداشتم . خودم خنده ام گرفت . ماشين را جلوي ويلاي خودمون

پارك كردم و به اتفاق نازنين به كنار ساحل رفتيم . و ساعات باقي مانده به تنبيه را به آخرين نجواهاي عاشقانه پرداختيم.


 

         نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه 1 شهریور1388 در ساعت: 20:5         |+|

............................................................................................................................................

فصل چهارم - آلبوم              

  فصل چهارم - آلبوم

 

امتحانات معرفي داشت شروع ميشد . من با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم ، امسال سال ششم دبيرستان بودم و بايد براي شركت در امتحانات نهايي توامتحان معرفي قبول ميشدم .البته درسم خيلي خوب بود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود. مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم . البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ، چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه مي خوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب مي اومديم . بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون . ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو ، تو ميدون ارك بزنم . واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم . وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود ، كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم . بعد فرهنگ روديدم . ما با هم تو يه سريال كار ميكرديم ، خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ، ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من . بهر صورت كارهام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند . نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود. و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم . ضربه اي به شيشه ماشين ، من رو به خودم آورد . يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين مي زد . شيشه رو پايين دادم : گفت گواهينامه..... منم كه گواهي نامه نداشتم . ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم . البته ايندفعه با يد كمي پياز داغ بيشتر ميكردم .در حاليكه طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم : جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست . الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم . همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش ....... بعد كارت شناسايي راديو و تلويزيون رو در آوردم و بهش نشون دادم . با ديدن كارت دست و پاش شل شد و گفت : آخه بد جايي واسادين . بعد گفت : پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس داد و يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه .... عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميذاشتي آب ميشد . چه برسه به يه سروان ...... چند دقيقه اي طول كشيد ، تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه اي هاش به بيرون مدرسه مي كشه . يه بوق زدم . دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سو ار شد . گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده . ماشين رو روشن كردم و راه افتادم . وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازنين دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد . من كه اون لحظه منتظر چنين كاري نبودم . نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود . اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم . در همين حال نازنين از توي كيفش يه آلبوم در آورد و دست من داد . با كنجكاوي شروع به ورق زدن اون كردم . خداي من يه آلبوم پراز عكسهاي من . عكسهايي كه در زمان ها و مكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من و يا كس ديگه اي متوجه بشيم گرفته بود . اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم . خداي من ...... نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت و من...... منه احمق ، من...... لعنتي اينو نفهميده بودم . من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم . سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه دستاش روگرفتم و گفتم نازنين من .....، من مال تو ام ، تا ابد ...... ، تا هر موقع كه تو بخواي . گريه نكن . خواهش مي كنم . و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم . بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم . نازي بايد به خونه ميرفت . البته منم قرار بود اون روز برم خونه اونا و وسايلم رو جمع جور كنم و به خونه ببرم . واسه همين با هم قرار گذاشتيم . او نو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد ار يك ربع برگردم. همين كار رو كرديم . وقتي من در زدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه ؟ من جواب دادم : منم زن دايي ، احمد . با خوشرويي ، جواب سلامم رو داد و در را باز كرد . وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمنه ..... به استقبالم اومد و من رو برد به اتاق مهمون خونه .....بعد از كمي ، نازنين با يه سيني شربت وارد شد و سلام كرد ........ انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم ، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم و جواب سلامش رو دادم و بعد از بر داشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم . زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان و بابا اينا و بعد از حال خودم . در پايان هم گفت : من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه ..... اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده ، برادر زاده داره ، همه اش نقل زبونش تويي . گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بشتر دوست داره يا امير رو ....... ماشا الله هم درسخوني ، هم كار با ارزش ومهمي داري . هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي ، اونم تو اين سن و سال ، راستش دروغ چرا ..... منم به مامانت حسوديم ميشه . تشكر كردم و گفتم : زن دايي دل به دل راه داره . منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم . بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم : من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم گفت : اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته......... و بعد به نازنين گفت : مادر وسايل احمد جان رو نشونش مي دي ....... بازم خيط كرده بودم ، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم مي گذاشتم و از خونه دايي اينا مي زدم بيرون . اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد . نازنين گفت : ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت : راستش من مي خواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم ، گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم . زن دايي يه چشم غره اي بهش رفت و بعد گفت : اين حرف چيه دختر ...... چرا مزاحم احمد جان مي شي ؟ شايد كار داشته باشه . فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم : زن دايي ، من كه با شما تعارف ندارم . من امروز هيچكاري ندارم . واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين رو مي برم و خودمم برش مي گردونم . زن دايي گفت : آخه باعث زحمت ميشه . گفتم : دست شما درد نكنه ، مگه ما اين حرفارو با هم داريم . نازنين هم گفت : پس من مي رم حاضر بشم . و فوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه . منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازنين . وقتي نازي بر گشت . با كمك همديگه استريو و ساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم . وفتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم : بابا تو ديگه كي هستي ؟ ولي خوب موقعه اي به دادم رسيدي . بازم داشتم خراب مي كردم . اونم خنديد و گفت : عاشق و بي قرار تو ........ گفتم : نه..... تو مالك قلب من هستي ...... و دستش رو توي دستم گرفتم .


 

         نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه 25 مرداد1388 در ساعت: 20:51         |+|

............................................................................................................................................

              

  جان من نظر بدین

به جان خودم هر کی بدون نظر بره بیرون دعا می کنم.....................................دوباره بیاد و نظر بده

خب حالا یه نظر بدین نمی میرین که!

آهااااااااااان شاید خیلی تنبلین و اگه انگشتاتون رو تکون بدین ممکنه خسته بشین؟!

نه از من به شما نصیحت که به اندازه ی کوه کندن طاقت فرسا نیست!

پس--------------------------------------------------> نظر بدین

با تشکر


 

         نويسنده: سارینا مورخ: جمعه 23 مرداد1388 در ساعت: 20:29         |+|

............................................................................................................................................

فصل سوم - اولين قرار               

  فصل سوم - اولين قرار

 

 

از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم . جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ . اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود . مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم . كه ديدم يكي به شيشه ماشين مي زنه. نگاه كردم ديدم نازنينه . گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه . وقتي در رو بست . گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم . اما پهلوي هم شلوغ بود . با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم از اونجا به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و بعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم . نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم . با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم . دستان نازنين رو گرفتم و اونا رو بوسيدم . اشك توي چشمام حلقه زده بود و اينبار اون بود كه اشگهاي منو با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك كرد . از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت . موهاي مشكي بلند و صاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود . صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته ، نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش . قد بلد بود ، تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود بغلش كردم . گفت احمد من مي ترسم . در حاليكه توي بغلم مي فشردمش ، پرسيدم ، از چي ؟ گفت : از اينكه . نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم . نكنه به خودم بيام و ببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي . سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم : چشمات رو ببند ، و بعد اون رو بوسيدم . يك بوسه گرم و طولاني . اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن . چشماش رو باز كرد . گفتم خب : خوابي ؟ گفت : نه . دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم و گفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني . اين بار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد . تريا پاتوق عشاق بود . به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر وهفتاد سانتي بود . كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم مي دونستن ، تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن . به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي مي خوري تا سفارش بدم . از من پرسيد : تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم : آره غصه . و بعد پرسيدم تو چي گفت : منم مثل تو ..........پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم . جوجه كباب ، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود . دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود. ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم . منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود . تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم . نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد . اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مي آيي پيشم . آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش مي رسونم . فكر مي كردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت . خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه .


 

         نويسنده: سارینا مورخ: جمعه 23 مرداد1388 در ساعت: 20:18         |+|

............................................................................................................................................

فصل دوم - گيج               

 
فصل دوم - گيج .

 

         نويسنده: سارینا مورخ: چهارشنبه 21 مرداد1388 در ساعت: 11:38         |+|

............................................................................................................................................

فصل اول - اسير شديم و رفت              

  فصل اول - اسير شديم و رفت

ماجرا ا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي , كار تزيين خونه و تدارك تولد به پايان رسيد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود گفتم : من ميرم خونه . يه دوش مي گيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم . ا مير با ا صرار مي گفت : تو خسته اي ......... خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه بايد برم و برگردم . راستش ، اصل داستان مسئله ، كادويي بود كه بايد براش مي گرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من توي اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست اش رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونها حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي ، به بي كله معروف بودم ، جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم . راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشين داشتم و رانندگي ميكردم يعني از پونزده سالگي ، البته بدون گواهينامه . وقتي رسيدم . مهمونها اومده بودند . من بعنوان مسئول موزيك دير كرده بودم . نميدونم چه مرگم شده بود . در حاليكه بيداد ميكرد ، من احساس گرماي شديدي ميكردم . از در كه وارد شدم ، همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوش آمد گفتن . راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن . من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد . حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني من رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه من رو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام . سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشيدم . بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن . همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب . اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك و با استفاده از تشنگي شديد من ، اون شب مقداري ودكا به خورد ما دادن . بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود . چند تا كاست تاپ از مجموعه non stop ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرد. داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك آروم بزارم كه منوچهر دوست امير به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته تو بايد شنيده باشي ، يكيش مال ستار و دومي رو ابي خونده ، اگه ميشه اين دوتارو بزار. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسيده بود ؟!!!!!!!! بدون اينكه خود مو از تنگ و تا بندازم ، گفتم : آره ، آره ....... دارم بزار........ ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال خودته ِ ....... من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم . تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن . هر چي چشم انداختم ف ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم . نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته ، سرش رو پايين انداخته و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه . به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي ...... سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ، درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد .... ستار مي خوند آه اي رفيق آه اي رفيق نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق آه اي رفيق من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و مي رقصيدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده . من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم . اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقيم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم اما ........ دستم رو آرام روي لباش گذاشتم و دوباره بغلش كردم . در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد . نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه... منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته بله اسير شديم و رفت .......... اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو مي زد . ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و مي رقصيدند . جيغ و داد مي كرد ند اما ............... ديگه نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي مي فهمند كه عاشق شدن . تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله ......... بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاري نداشتن . اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نمي تونن اونهارو از هم جدا كنن . دستاش تو دستم بود ، داغ ، داغ.......... اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود . واقعا" عجب چيزي اين عشق ........ يه نگاه و اين همه حرارت . اين همه شور ، اين همه عشق .... داشتم ميسوختم ....... كه نازنين به دادم رسيد و گفت : مي خواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مرده اش بودم ، و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون مي زد . اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم بيرون رفتيم . برف كل سطح باغچه ها و سنگ چين كف حياط رو پوشونده بود . با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرده ، اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم . روي تاپ فلزي ِ كنار حياط ، زير آلاچيق قشنگي كه دايي خودش درست كرده بود ، نشستيم و همديگر رو بغل كرديم . در حاليكه سر نارنين روي شونه ام بود ، قطره ات اشگش ، رو گونهء من نشست . سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه مي كني ؟ بغضش تركيد و گفت : ميدوني چند وقته تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدته ِ ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي ، كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ِِ ؟ و ميخواد در كنار تو زندگي كنه و بميره ؟........ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ..................... براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو ، روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، دوباره اشكاش پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و ساعتها بيرون ، توي حياط خانه ، بدون اينكه احساس سرما بكنيم . با هم گفتيم و...... گفتيم و...... گفتيم . تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده . به همين دليل برگشتيم داخل ، هيچ كس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچ كس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت . هيچ كس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد . اونشب فقط من ، نازنين و خدا مي دونستيم چه برما گذشت . و فقط خدا مي دونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت .


 

         نويسنده: سارینا مورخ: شنبه 17 مرداد1388 در ساعت: 15:23         |+|

............................................................................................................................................

شروع یک داستان              

  سلام دوستان عزیزم.

می خواهم یک داستان ۱۰۰٪ واقعی رو از صلاح الدین احمد لواسانی بنویسم که بیش از اندازه زیباست و حتی شاید بعضی از شما آن را خوانده باشید.

پس با نظرتتان به من دلگرمی و انرژی این کار را بدید .

پس داستان رو شروع می کنیم . در پست بعدی که تا چند دقیقه ی دیگر آپ می شود می تونید قسمت اول این داستان رو بخونید.

با تشکر

سارینا


 

         نويسنده: سارینا مورخ: شنبه 17 مرداد1388 در ساعت: 15:15         |+|

............................................................................................................................................

دفتر عشق.......              

 

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدقلب
قلبديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلبخونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونقلب
قلببه پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلباونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودقلب
قلببد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقلب
قلببراي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتقلب
قلبحالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدقلب
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوقلب
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمقلب
قلبغــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتقلب
قلببازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمقلب
قلباز تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب
قلباز دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمقلب
قلبچــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمقلب
قلبچــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيمقلب
قلبدوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقلب
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهقلب
قلبچه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــوقلب
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهقلب
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهقلب
قلببزن تير خـــــــــــــــــلاص روقلب
قلبازاون كه عاشقـــت بودقلب
قلببشنواين التماسروقلب
قلبــــــــــــــــــــــقلب
قلبـــــــــــــــقلب
قلبـــــــــــقلب
قلبـــــــقلب


 

         نويسنده: سارینا مورخ: پنجشنبه 15 مرداد1388 در ساعت: 11:9         |+|

............................................................................................................................................

              

 

¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´´´¶¶¶¶


 

         نويسنده: سارینا مورخ: چهارشنبه 14 مرداد1388 در ساعت: 22:20         |+|

............................................................................................................................................

IT'S LOOOVE              

 

 

         نويسنده: سارینا مورخ: چهارشنبه 14 مرداد1388 در ساعت: 15:54         |+|

............................................................................................................................................

بر نمی گردم              

 

هنوز هم میروم به جایی که نمیدانم کجاست به اینجا که رسیده ام چیزی نیست جز سیاهی غربت آخرش را میتوان ساده حدس زد سرابی از آرزوهای بر باد رفته چشمه ای به رنگ اشک های شبانه ام و دفتری از خاطراتی نیمه جان ولی راه برگشتی نیست یا شاید دلم نمی خواهد باز گردم


 

         نويسنده: سارینا مورخ: شنبه 3 مرداد1388 در ساعت: 21:29         |+|

............................................................................................................................................

میرم              

  کاشکی ندونی وقتی که میرم

کاشکی ندونی بی تو میمیرم

 مرگ قناری دیدن نداره

گلی که خشکید چیدن نداره

میرم از اینجا وقتی که خوابی

 من اهل خشکی تو اهل آبی

این نامه از دختر کویره

وقتی میخونیش که خیلی دیره

میرم از اینجا با پای خسته

با چشمی گریون قلبی شک

بغضی هنوزم مونده تو سینه

دوری چه سخته قسمت همینه


 

         نويسنده: سارینا مورخ: شنبه 3 مرداد1388 در ساعت: 12:30         |+|

............................................................................................................................................